95.دوتا کبوتر عاشق

امروز روز جالبی بود

تا حالا شده به یه چیزی فکر کنید بعد بلا فاصله راجع به اون اتفاقی رخ بده؟

صبحی داشتم به دوست صمیمی سابقم که الان چند مدتیه باهم دیگه گرم نیستیم فکر می کردم

و راجع به این که اخیرا یه دختری از فامیل خیلی حوالیش می چرخه.

کمی بعد زنگ زدم خونه،

بعد حال و احوال، مامانم گفت که همین رفیق شفیق سابقم، رفته خواستگاری همون دختره...


و بله، باید به زودی شیرینیشون رو بخوریم،

داستان زندگیشون من رو یاد شخصیت های کتاب یادت باشه انداخت، دقیقا همون نسبت رو باهم دارن که اون دو نفر در اون کتاب دارن،فکر کنم این کتاب رو این بنده خدا خونده و جوگیر شده،

ولی درهرصورت امیدوارم مثل شخصیت کتاب یادت باشه، عاقبت بخیر و شهید بشه...


نمیدونم ملت چرا عجله دارن قبل محرم و سفر حتما تمومش کنند...



منبع این نوشته : منبع
کتاب ,کتاب یادت

93.جمعه ی شهریوری و تابلو

اولین جمعه شهریور رو تا ظهر بیشتر زبان نخوندم

بعدش یه دستمال بستم به کمرم و مشغول شدم،

اولش کلی رخت شستم

بعدش ماکارانی درست کردم(ولی عجب ماکارانی شده، با کلی پیازداغ و سیب زمینی سرخ کرده و...)

بعداز ظهرم خونه رو جارو زدم

وگردگیری کردم 

و الان دارم لباس هام رو اتو می کنم،


دیروز از یه دستفروش دور میدون انقلاب یه قاب عکس کوچولو خریدم،

ازش پرسیدم به نظرت این تابلو رو یه جوون مجرد بزنه به دیوار حال خونش، ضایع نیست؟؟؟


-- حال من خوب است،

   ولی تو باور نکن...






منبع این نوشته : منبع

92.کاملا نا موقت

هرسال عید قربان رو خونه بودم ولی امسال به لطف کلاس زبان و مشغله های جدید، حاج آقا و حاج خانوم رو تنها گذاشتم.

ولی راجع به عید غدیر مطمئنا هرطور شده خودم رو باید برسونم خونه.


امروز یه حس جدید رو تجربه کردم، صمیمی ترین دوست دانشگاهم، پسر دار شده و الان من و پسرش هم اسم شدیم، جالبه شرایط زندگی مون تقریبا شبیه همه، جفتمون سربازیم و چه بسا در بعضی موارد شاید شرایط من بهتر باشه ولی...

ایشون داره بچه دار میشه و ما هنوز مادر بچه رو هم پیدا نکردیم...


منبع این نوشته : منبع

90. نود خالی و راستی

امروز با آقای ق و سایر دوستان رفتیم استخر

فلذا یک عدد آدم بی حال و خسته به صورت گرسنه اینجا افتاده است

و گزینه ای به جز تخم مرغ برای شام ندارد

بعضی موقع ها نه گفتن هم خوب است، یاد بگیریم نه بگوییم

کسی که تمام خونه و آشپزخونش به هم ریختست و کلی مشق ننوشته زبان دارد، استخر میرود چه کار؟

توی کوچه ی بغلی عروسیه، به حمد خدا امشب کلی مستفیض شدیم...



راستی...

دوباره هوای کنکور و درس و دانشگاه زده به سرم،

اما، یک اراده قوی و یک همت بلند می طلبد...

شاید بعدا بیشتر اینجا راجع بهش صحبت کردم.


منبع این نوشته : منبع

89.گ آهی کودک شو

دلم برای دختر خونمون تنگ شده، 

این هفته رفتن مسافرت و نیامدن خونمون

هفته پیش داشتیم توی حال فوتبال بازی می کردیم که زدیم یه دونه از این چراغ دکوری ها رو شکوندیم

بدو بدو اومده می گه، به کسی نگی ها...

به کسی نگی ها...

گفتم باشه.

بازیمون که تموم شد، رفت دست مامانم و گرفت و گفت بیا کارت دارم، می خوام یه چیزی بهت بگم، 

اینو ببین، من نشکوندم ها، عموجان شکونده...


منبع این نوشته : منبع

87.هنر زندگی

چه دانستم که این سودا مرا زین سان کند مجنون،

دلم را دو زخی سازد و چشمم را کند جیحون...


عجب

حس می کنم بعد ۶ ماه حسابی عاشقش شدم

و دیگه نمی تونم رهاش کنم

الان فقط دوست دارم تا ته ماجرا برم


امتحان امروز فقط چهار نفر بودیم

یکی از خانوم ها با خط کش چلیپا خط ها رو می کشید

وقتی دید من به مشکل خوردم، کاغذم رو گرفت و برام خط کشی کرد


توی امتحان امروز همه از من بزرگتر بودن و خیلی بیشتر کار کرده بودن

ولی خوب، امیدوارم سطح عالی رو قبول بشم...



منبع این نوشته : منبع
امتحان امروز

کی بیداره؟

زمان کار خودش رو می کنه،
عقربه بزرگه ساعت دایما در حال حرکته
و این عمر ماست که از دست میره،

امروز توی حرم با دوست دوران آموزشی سربازیم قرار گذاشتم،
جفتمون هم اسم بودیم و هم سن،
بعد نهار و بعد شام، اکثرا با هم چایی می خوردیم 
همیشه می آمد و می گفت: حاجی قند داری؟ و می گفتم آری و می نشستیم و کلی  گپ می زدیم،
امروز هم وقتی بعد ۸ ماه مرا دید گفت:
حاجی، قند داری؟

اون دوران سخت ۶۰ روزه، با زلزله اش، با سرمای استخوان سوزش، با بعضی آدم های زبان نفهمش گذشت،
 این دوران سخت تنهایی هم می گذرد....

منبع این نوشته : منبع
دوران

99سونامی ازدواج

چه شبی بود امشب

یکی از امواج سونامی ازدواج این رفیق قدیمی امشب به من برخورد کرد

و مادرم کلی گزینه بهم معرفی کرد

انواع و اقسام

و جالب است، نه او میداند چه می خواهد و نه من‌

چون هنوز شرایطم پایدار نیست، نمیدانم با خودم چند چند هستم.

فقط می دانم دارم پیر میشوم

و شرایط وقتی سخت تر شد که من صحبت از دختر دیگری کردم

از شهری دیگر...


وای اگر بدانید چه دعوایی راه افتاد...



منبع این نوشته : منبع

عیدانه

چه خوبه

حس برگشتن به خونه بعد چند روز

حس دیدن روی ماه پدر و مادر

خیلی بدو بدو کردم تا به اتوبوس رسیدم، وگرنه باید کلی منتظر می موندم


امروز رییس کلی کار ریخت رو سرم

کارهایی که من از عمق وجود دوستشون دارم

و چقدر بدم میاد از بیکاریه سر کار،

امیدوارم با یه انرژی مضاعف به کارهام ادامه بدم...

امروز سرکار هرکس رو می دیدم ازش میپرسیدم شما سید نیستی بهمون عیدی بدی؟


چقدر حال میده سوار اتوبوس بشی، یه خورده آهنگ گوش بدی و بخوابی 

یهو چشم باز کنی و ببینی رسیدی میدون اصلی شهر...


دوستان، عیدتون مبارک...

علوی باشید به حق علی...


راستی بچه ها، شما سید نیستید؟؟؟






منبع این نوشته : منبع